چند سالی میشد که توی روستا بارون نزده بود .

 روزی اهالی روستا برای زدن بارون جمع شدند و دعا کردند

 که خدا بارون بزنه ولی نمی دونستند که خدا دلش برای

 دختر بچه فقیری که کفشش پاره است می سوزه ............