تقدیم به سالار نگین ها
چند سالی میشد که توی روستا بارون نزده بود .
روزی اهالی روستا برای زدن بارون جمع شدند و دعا کردند
که خدا بارون بزنه ولی نمی دونستند که خدا دلش برای
دختر بچه فقیری که کفشش پاره است می سوزه ............
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر ۱۳۸۸ ساعت 15:19 توسط ایمان
|