امید

 از گابریل گارسیا مارکز می پرسند: اگه بخوای یه کتاب صد صفحه ای در مورد امید بنویسی، چی می نویسی؟
میگه 99 صفحه رو خالی می ذارم، صفحۀ آخر سطر آخر می نویسم: امید آخرین چیزی است که می میرد.
 

 

بهلول و سجده سقف خانه

 سفري براي بهلول پيش آمد و او به بصره رفت چون بايد چند روزي را در شهر بصره مي ماند، در يک خانۀ قديمي، اتاقي را اجاره کرد. در آن روزها، هواي بصره طوفاني بود و بادهاي تندي مي وزيد.
بهلول، شب را به اتاق رفت تا استراحت کند، اما باد زوزه مي کشيد و شلاق بر در و ديوار اتاق مي کوبيد. بهلول چشم بر هم گذاشت و سعي کرد تا به خواب برود. بهلول از جاي برخاست و در و پنجره اتاق را بازرسي کرد و ديد که آنها محکم هستند و صدايي از آنها بلند نمي شود. بهلول به گوشهء اتاق رفت و همان طور که سر پا ايستاده بود، گوشهايش را تيز کرد. بعد از لحظه اي کوتاه فهميد که صداي (چرق، چرق) از تيرهاي چوبي سقف شنيده مي شود!
پيش خودش گفت: وقتي تيرهاي چوبي سقف به صدا درآيد، حادثه اي وحشتناک در انتظار است. بهلول بلافاصله به سراغ صاحبخانه رفت. صاحبخانه با قيافه اي اخم آلود و عصباني در مقابل بهلول ظاهر شد و پرسيد: چه خبر است. بهلول به اتاق خودش اشاره کرد و گفت: تيرهاي سقف اتاق من صداي ناهنجاري دارد.
صاحبخانه فانوس را به زمين گذاشت بعد از بهلول پرسيد: متوجه نمي شوم که مقصود تو چيست؟ گفتي که چه مي شود؟ بهلول بار ديگر وحشت خود را از صداهايي که مي شنيد اعلام کرد و گفت: مي ترسم که سرانجام تيرهاي سقف شکسته شود و بر سرم ريزد.
صاحبخانه که از ماجرا خبر داشت و مي خواست با بهلول شوخي بکند. گفت: حضرت آقا! شما نبايد از شنيدن اين صدا وحشت کنيد زيرا که آدم با ايمان و خداپرستي هستيد.
بهلول با خونسردي فراواني که هميشه از خودش نشان مي داد گفت: آقاي عزيز! ايمان و خداپرستي چه ربطي به پوسيدگي سقف اتاق دارد؟ صاحبخانه که پيش خودش فکر مي کرد بهلول آدم ساده اي است و مي تواند او را گول بزند، گفت: جناب شيخ! همهء موجودات مشغول گفتن ذکر خدا هستند. تيرهاي چوبي اتاق شما نيز مشغول ذکر گفتن هستند و اين صدايي که مي شنويد همان صداي ذکر آنها است!
بهلول تبسمي کرد و گفت: شما درست مي گوييد، اما چون ذکر خداوند سرانجام به سجده آنها مي رسد، من مي ترسم که اين تيرها به سجده بيفتند. پس بهتر است که زودتر فکري براي من بکنيد. صاحبخانه وقتي اين پاسخ را شنيد، دانست که بهلول مرد هوشياري است و نمي تواند او را گول بزند، پس تصميم گرفت تا اتاق بهلول را عوض کند و اتاق مناسب تري در اختيار او بگذارد.


 

 

هیزم شکن

 یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. در کنار جنگل بزرگی، هیزم شکن فقیری زندگی می کرد. هیزم شکن پسر کوچکی داشت. روزها هیزم شکن به جنگل می رفت تا هیزم جمع کند و پسر هم به مدرسه می رفت تا درس بخواند. آنها زندگی خوب و راحتی داشتند. روزی از روزها، مرد هیزم شکن مریض شد و مجبور شد برای مدتی در خانه بماند و استراحت کند. او غیر از پسر کوچکش کسی رانداشت، برای همین پسر در خانه ماند تا به پدرش کمک کند و برایش غذا بپزد. هر روز که می گذشت، حال مرد بدتر می شد. پسر می خواست پدرش را پیش دکتر ببرد، اما پولی در خانه نداشتند.
این بود که تبر پدرش را برداشت تا به جنگل برود و هیزم جمع کند و با فروش آنها برای پدرش دارو و غذا بخرد. اما وقتی پسر اولین ضربه را به درخت زد، دسته تبرش شکست. پسر ناراحت شد. نمی دانست چه کار کند و بدون تبر، چطوری هیزم بشکند. ناگهان صدایی به گوش او رسید. وقتی روی زمین را نگاه کرد، دید کنار درخت، یک بطری افتاده است و داخل بطری هم موجود عجیبی با سه تا چشم درشت او را نگاه می کند. آن موجود سه چشم، التماس کرد و گفت: در این بطری را باز کن و مرا از این زندان نجات بده! پسر که خیلی مهربان بود، دلش سوخت و در بطری را باز کرد. ناگهان سر و صدای عجیبی بلند شد و از داخل بطری، موجود سه چشم بیرون آمد و به دیو وحشتناکی تبدیل شد.
دیو سه چشم، پسربچه را گرفت و گفت: الان تو را می خورم. چه غذای خوشمزه ای! پسر فکر کرد و با خودش گفت: نباید بترسم. اگر بترسم این دیو بدجنس مرا می خورد. باید گولش بزنم و هر طور شده او را داخل بطری برگردانم. پسربچه قیافه خیلی عادی به خودش گرفت و گفت: اگر می دانستم که این قدر ضعیف و ناتوانی، تو را آزاد نمی کردم! از این حرف پسر، دیو سه چشم ناراحت و عصبانی شد و گفت: چی؟ من ضعیف و ناتوانم!
پسر گفت: بله تو آن قدر ضعیف و ناتوانی که حتی نتوانستی در این بطری کوچک را باز کنی. اگر راست می گویی، داخل این بطری برو و در آن را باز کن! دیو گفت: باشد، می روم و نشانت می دهم که چقدر قوی هستم! دیو سه چشم کوچک شد و رفت داخل بطری، پسر هم فوری در بطری را بست. حالا دیو دوباره کوچک شده بود و هیچ کاری از او برنمی آمد. دیو که فهمید اشتباه کرده است، التماس کرد و گفت: معذرت می خواهم، مرا آزاد کن، دیگر آزاری به تو نمی رسانم. پسر که خیلی مهربان و با گذشت بود، در بطری را برداشت و دوباره دیو را آزاد کرد.
وقتی دیو سه چشم به حالت اولش برگشت، گفت: خیلی ممنون که مرا آزاد کردی. حالا من در خدمت تو هستم و هر کاری بگویی انجام می دهم. پسر با کمک دیو آن قدر کار کرد که پول زیادی به دست آورد. بعد با آن پول ها پدرش را پیش دکتر برد و برایش دارو خرید. چند روز بعد حال پدرش خوب خوب شد. حالا همه چیز مثل سابق بود. پدر به جنگل می رفت تا هیزم جمع کند و پسر هم به مدرسه می رفت تا درس بخواند و چیز یاد بگیرد. پسر از کاری که کرده بود، خیلی خوشحال بود.

نوشته: شاگا هیراتا

 

 

بهلول و شیخ جنید

 آورده‌اند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او شيخ احوال بهلول را پرسيد. گفتند: او مردي ديوانه است. گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند. شيخ پيش او رفت و در مقام حيرت مانده سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي (هستي)؟ عرض كرد: منم شيخ جنيد بغدادي. فرمود: تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد مي‌كني؟ عرض كرد: آري. بهلول فرمود: طعام چگونه ميخوري؟ عرض كرد اول «بسم‌الله» مي‌گويم و از پيش خود مي‌خورم و لقمه كوچك برمي‌دارم، به طرف راست دهان مي‌گذارم و آهسته مي‌جوم و به ديگران نظر نمي‌كنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نمي‌شوم و هر لقمه كه مي‌خورم «بسم‌الله» مي‌گويم و در اول و آخر دست مي‌شويم.
بهلول برخاست و دامن بر شيخ فشاند و فرمود: تو مي‌خواهي كه مرشد خلق باشي در صورتي كه هنوز طعام خوردن خود را نمي‌داني و به راه خود رفت. مريدان شيخ را گفتند: يا شيخ اين مرد ديوانه است. خنديد و گفت: سخن راست از ديوانه بايد شنيد و از عقب او روان شد تا به او رسيد. بهلول پرسيد: چه كسي؟ جواب داد: شيخ بغدادي كه طعام خوردن خود را نمي‌داند. بهلول فرمود: آيا سخن گفتن خود را مي‌داني؟ عرض كرد: آري. بهلول پرسيد: چگونه سخن مي‌گويي؟ عرض كرد: سخن به قدر مي‌گويم و بي‌حساب نمي‌گويم و به قدر فهم مستمعان مي‌گويم و خلق را به خدا و رسول دعوت مي‌كنم و چندان سخن نمي‌گويم كه مردم از من ملول شوند و دقايق علوم ظاهر و باطن را رعايت مي‌كنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بيان كرد.
بهلول گفت: گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمي‌داني. پس برخاست و دامن بر شيخ افشاند و برفت. مريدان گفتند: يا شيخ ديدي اين مرد ديوانه است؟ تو از ديوانه چه توقع داري؟ جنيد گفت: مرا با او كار است، شما نمي‌دانيد. باز به دنبال او رفت تا به او رسيد. بهلول گفت: از من چه مي‌خواهي؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمي‌داني، آيا آداب خوابيدن خود را مي‌داني؟ عرض كرد: آري. بهلول فرمود چگونه مي‌خوابي؟ عرض كرد: چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب مي‌شوم، پس آنچه آداب خوابيدن كه از حضرت رسول (عليه‌السلام) رسيده بود بيان كرد.
بهلول گفت: فهميدم كه آداب خوابيدن را هم نمي‌داني. خواست برخيزد جنيد دامنش را بگرفت و گفت: اي بهلول من هيچ نمي‌دانم، تو قربه‌الي‌الله مرا بياموز. بهلول گفت: چون به ناداني خود معترف شدي تو را بياموزم. بدانكه اينها كه تو گفتي همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال بايد و اگر حرام را صد از اينگونه آداب به جا بياوري فايده ندارد و سبب تاريكي دل شود. جنيد گفت: جزاك الله خيراً! و در سخن گفتن بايد دل پاك باشد و نيت درست باشد و آن گفتن براي رضاي خداي باشد و اگر براي غرضي يا مطلب دنيا باشد يا بيهوده و هرزه بود. هر عبارت كه بگويي آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشي بهتر و نيكوتر باشد. و در خواب كردن اين‌ها كه گفتي همه فرع است؛ اصل اين است كه در وقت خوابيدن در دل تو بغض و كينه و حسد مسلمانان نباشد.